نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف


 

روزی خیانت به عشق گفت:دیدی؟من بر تو پیروز شده ام.
 

 

عشق پاسخی نداد.


 

خیانت بار دیگر حرفش را تکرار کرد.


 

ولی باز هم از عشق پاسخی نشنید.


 

خیانت با عصبانیت گفت:چرا جوابی نمی دهی؟


 

سپس با لحنی تمسخر آمیز گفت:انقدر بار شکست برایت
 

 

سنگین بوده است که حتی توان پاسخ هم نداری؟


 

عشق به آرامی پاسخ داد:تو پیروز نشده ای.


 

خیانت گفت:مگر به جز آن است که هر که تو آن را عاشق کرده ای
 

 

من به خیانت وا داشته ام؟
 

 

عشق گفت:آنان که عاشق خطابشان می کنی بویی از من نبرده اند.
 

 

چرا که عاشقان هرگز مغلوب عشق نمی شوند



:: بازدید از این مطلب : 295
|
امتیاز مطلب : 87
|
تعداد امتیازدهندگان : 26
|
مجموع امتیاز : 26
تاریخ انتشار : 14 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف

سلام

مینویسم برا تو تو که میدونی الان حالم چه جوریه

مینویسم که بدونی از دیشب تا حالا فقط اشک ریختم و به سرنوشت

خودم بد و براه گفتم

مینویسم که بدونی هنوزم دوست دارم

مینویسم واسه دل خودم که یه کم آرومش کنم

مینویسم تا شکایت کنم از خدا پیش خودش

چند روز پیش وقتی پشت همین کامپوتر داشتم باهات صحبت میکردم

بهت گفتم ولی تو انگار نیخواستی باور کنی

چرا من ...؟

چرا باید تمام این بلاها سر من بیاد  ای کاش میتونستم فقط یه بار دیگه

باهات حرف بزنم بگم که منم مثل تو دلم

گرفته.

ای کاش امشب که میخوابیدم دیگه بلند نمیشدم

میدونی که زندگی کردن بدون تو نبود تو برام هیچ معنایی نداره عین

دیوونه ها مدام دارم بلند بلند با خودم حرف

میزنم با تو با صدات و حرفات دارم زندگی میکنم

همیشه منتظر بودم صبح بشه و بهش یه اس ام اس بدم بهش بگم

صبح بخیر بگم که دیشب از شوق صبح خوابم

نبرد بگم از این زندگی خسته ام ولی به خاطر اونه که دارم ادامه میدم

ولی الان چی به خاطر کی ادامه بدم

 

خدایا خودت دوای دردی کمکم کن

نباید اینجوری میشد نباید ...

دارم میمیرم سر قبرم بیا من که نتونستم تو عروسیت شرکت کنم لا اقل

تو توی مجلس ختم من بیا

 

خداحافظ عشق من خداحافظ



:: بازدید از این مطلب : 617
|
امتیاز مطلب : 81
|
تعداد امتیازدهندگان : 23
|
مجموع امتیاز : 23
تاریخ انتشار : 13 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف


:: بازدید از این مطلب : 1189
|
امتیاز مطلب : 73
|
تعداد امتیازدهندگان : 23
|
مجموع امتیاز : 23
تاریخ انتشار : 13 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.




عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی



:: بازدید از این مطلب : 781
|
امتیاز مطلب : 66
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18
تاریخ انتشار : 11 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف

من قدرشو نمیدونم من ..................



:: بازدید از این مطلب : 1089
|
امتیاز مطلب : 72
|
تعداد امتیازدهندگان : 20
|
مجموع امتیاز : 20
تاریخ انتشار : 8 مهر 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف

                                                يادش به خير

 

اون روزايي كه بچه بودم

شاد و خندون

پاك و بي آلايش

وقتي گريه ميكردم غمام تموم ميشد وقتي ميخنديدم از ته دل بود

وقتي خدا رو صدا ميكردم احساس ميكردم خدا كنارمه

همينجا

به همين نزديكي

                            يادش به خير

انگار هزار سال از اون روزا ميگذره

ميگن شيب سقوط خيلي كمه ، اونقدر كم كه نميفهميم كي از اوج اومديم پايين

آروم آروم بزرگ شدم

اونقدر آروم كه اصلا متوجه خيلي چيزا نشدم بزرگ شدم و همراه با بزرگ شدن

جسمي خوبيام كوچيك و كوچيك تر شد

آروم آروم سقوط كردم

پاكيمو از دست دادم

ديگه وقتي ميگم خدا...

بماند!

راه خونه رو گم كردم

دلم واسه خونه تنگه

خونه ما

جايي كه خدا هم اونجاست



:: بازدید از این مطلب : 652
|
امتیاز مطلب : 64
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17
تاریخ انتشار : 30 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف

دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

     - به بادها می داد

و دست های سپيدش را

     - به آب می بخشيد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

     - نثار من می كرد

 

دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

     - درهمه حال

هميشه در همه جا

     - آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

     - پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

      - دگر كافی ست.



:: بازدید از این مطلب : 625
|
امتیاز مطلب : 75
|
تعداد امتیازدهندگان : 21
|
مجموع امتیاز : 21
تاریخ انتشار : 27 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف

می خواهم از تو برای تو و به خاطره تو بنویسم بعد از رفتنت در حالی که از پنجره اتاق به دور دست ها می نگرم از سیاهی شب تمام وجودم می لرزد شبی که سکوت را برایم معنا می کند شبی که غروب لحظه هایم را نزدیک می کند اما با این حال ستاره ها را میبینم که عاشقانه سو سو می زنند پروردگارا به کدامین گناه محکوم شده ام من که مهربان بودم و با وفایی رسم زندگی ام بود . در دو راهی قرار گرفته ام نه راه پس دارم نه راه پیش به یاد می اورم که می گفتند دنیا بی وفاست اما من با خود می گویم این دنیا خدایی هم داردو کلی

مجازات برای کسی که در نظر می گیرد قلبی را بی صدا بشکند .غم بر صدایم رخنه کرده نفسهای خسته ام روی غربت تنها ییم سنگینی می کند .نه می توانم حرف بزنم و نه می توانم سکوت لحظه هایم را در هم بشکنم این زخمیست که از تو بر قلبم مانده دلم ماننده قاصدک دلتنگ است دلتگ تو و د لتنگ حرفهایت دلتگ خنده هایت که که قفل حصار های شیشه ای قلبم را می شکند اره اره دلتنگم دلتنگ لحظه هایی که مظلومانه می میرند از نگاهم پیداست به چه می اندیشم مادرم با نگاه خود می گوید دخترم زندگی بی وفاست وسهم چشمان بارانی توگریه ای بی صداست چنان غرق افکارم هستم که به پر پر شدنم می نازم به ان امید که شاید گناه من را ببخشی روزی که مرا چون گذشته دوست بداری اما اما افسوس که هیچگاه تو مرا نمی بخشی خود این را می دانم ضرورتی ندارد که تو با حرف ها و رفتارت ان را بیان کنی لحظه های رفتنت نجیبانه روی سکوت تنهاییم لانه کرده است در خیالم صدای قدم هایت را می شنوم اما افسوس که این خیالی بیش نیست . به من می گفتی صدایت دلنشین است اما با صدای رفتنت صدای گرفته ام دیگر تنین نخواهد داشت دیگر هیچ چیز برایم زیبا نیست چشمانم از عشق تو تا دیروز می درخشید اما نمی دانی حالا چه غمگین شده اند دلهره ی عجیبی تمام وجودم را در بر گفته است نمی دانم به دنبال چه می گردم اه سوز ناکی سکوتم را در هم می شکند و به دنبال ان اشکهای سردی را که بر گونه ام یخ زده اند جاری می شوند احساس می کنم . دوست عزیزم اگر مرا دوست نداشتی می توانستی اهسته بگویی هنوز هم دیر نشده بگو بگو تا من هم اهسته گریه کنم شاید خود را راضی به دور شدن تو از خودم کنم من طاقت این همه بی اعتنایی دوری و جدایی را ندارم .و حالا ماننده شمع قطره قطره اب می شوم ایا می ایی تا در کنار هم باشیم و من هم از غصه رهایی یابم .منتظرم



:: بازدید از این مطلب : 872
|
امتیاز مطلب : 69
|
تعداد امتیازدهندگان : 19
|
مجموع امتیاز : 19
تاریخ انتشار : 11 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف

                                                             قطره اشكي آمد خوش آمد

 كجا بودي عزيز من چرا اينقدر دير؟

 كو بقيه؟ نكند تنها تو آمده باشي

آها؟ تنها آمدي؟ چرا تنها؟

 قبلترها وقتي بارشت شروع مي شد امان نمي داد،

 نوشتن را مختل مي كرد ولي حالا آنقدر كوچكي كه حتي نمي چكي؟

 چكه كن چكه كن گونه ام را ببوس از لبان فرود بيا بريز بر دامانم بريز!

تو را بخدا اينقدر كم نباش من بايد بگريم

اين كه گريه نيست آب چشم است شايد در چشمانم چيزي رفته باشد؟!

من بايد بگريم و الا خواهم مرد

هنوز منتظرت هستم



:: بازدید از این مطلب : 855
|
امتیاز مطلب : 69
|
تعداد امتیازدهندگان : 19
|
مجموع امتیاز : 19
تاریخ انتشار : 11 شهريور 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : فاطمه و یوسف

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان  هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم .

ای کاش کسی هم برایم آرزو می کرد ؟



:: بازدید از این مطلب : 854
|
امتیاز مطلب : 64
|
تعداد امتیازدهندگان : 19
|
مجموع امتیاز : 19
تاریخ انتشار : 3 شهريور 1389 | نظرات ()